میان گندم زارهای آب و ریشه
کسی هست که هجده سالگیش را
در پشت پرده های حجره ی پدر از دست داده است
و نمی داند این بار
روح سرگردانش اسیر کدام وعده ی مجهول شیطانی گشته
که طعم مبهم گندم این طور حوایش را هوایی می کند
یک بار شیطان را در همین حوالی دیده بود
گل کرده بر پهنه ی هر جایی خدا
خواب جوانی می دید و هذیان خدایی می گفت
می روم در عافیت یک خواب دم صبح که قلم مرا برده است
غلت می زنم
ابر می شوم
نمی بارم
.
.
.
تکه تکه هایم را باد می برد
تا آب شوم
و
روان گردم
به سوی گندم زار سرنوشت
+ زهرا موسایی |
