تبليغاتX
پروانه هاي خيال - باور

پروانه هاي خيال

ادبي

   

   در را ببند ! گردن تا دار آسمان بالا می کشم

   وقتی قرار باشد لک لک ها ریزش کنند، چه فرقی می کند بالا یا پایین ؟

   خوراک کوچ این ماهی را ، مرداب ها پر از مرغ ماهی گیر است

   شکارچی حوصله اش بیراه می زند

   در را ببند ! هنوز در نقطه ی آخر رویایت صاف ایستاده ام ،نمی بینی ؟ بالا را فراموش کن

   چرا خراش بال پروانه باورت نمی کند ؟

   این از حرف های نشنیده ات ... با کدام زمان قرارداد بسته ای مگر ؟

   که داغ دست هایمان پشت در اتاق در بست یادمان می رود

   از فاصله ی همین خط تا جایی که ایستاده ای کیلومتر شمارم صفر می کشد 

   پرده بکش تا آفتاب این حوالی ! دیوارت دارد در تب می سوزد

   از جای پنجه ام خراش تنت عرق می ریزد

   تا کجا نفس می کشی ؟ کمی پایین تر سفر کنیم 

   این همه دل دل شدن یعنی می خواهی فالت را این فنجان سرو کند . . . تصمیمت را بگیر

   فکر می کنی تا چند خیال دیگر زندگی را باور کرده ایم که هستیم ؟

   ساعت از هر عقربه که بگوید در من شوق آمدن است

    آبی که از این سر در می رود میل برگشتنش نیست

  ...............................................................................................................  

  با تشکر فراوان از سرکار خانم باران سپید که در ویرایش این شعر بسیار به من کمک کردند .  

+ زهرا موسایی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 0:0  توسط زهرا موسايي