می بافم /گره می زنم کلافی که در هم تنیده ذهنم
سر می رود سرم از غزل های حافظ به شاعرانی
که هی می لولند به هم سنگ ابابیل نشانه می روند
آگاهی ام کجا هدایت شود با شاعری گردن به گردن نشوم
کجای شعر عریانی کلمه را بگردم تا خسته ی واژ گان بی سر و ته به هنّ و هنّ نیفتم
مادر بزرگ سال های مانده تا مرگش با یک کلاف نخ همسر شد
آنقدر بافت و شکافت که پدر بزرگ از دستش کلافه شد
و پیش از سکته ی بزرگ رشته اش رشته گشت و پاره شد !
می بافم . . . می بافم . . .
جسارتم لابلای موهای خاکستری موش خانگی بیرون بزند
نوشتم فرسایش تجربه ی کلافی سردر گم است
می نویسم
می نویسم زاده شوم
می نویسم شاعر شوم
می نویسم
صداقت سبز سرانگشتم بر دلی سپید چیز ماندگاری نوشت ؟
+ زهرا موسایی
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 0:0  توسط زهرا موسايي
