تبليغاتX
پروانه هاي خيال - حرفی بزن

پروانه هاي خيال

ادبي

 

    می خواهم از همین جایی که ایستاده ام تا ته این تابلوی نقاشی که هر روز زل می زند

    مشاجره های روزانه مان را بدوم .

    که هی نگویی از نابرابری عشق و من هی با دندانم زبانم را به دندان نگیرم .

    لحظه هایمان دارد وسط اصوات هر روزه غرق می شوند .

    بیا حاشا و اما واگر را بکشیم به میخ همین تابلوی هیز رو ی دیوار .

    و از سمت و سوی همین جا تا اول روزگار عشقمان پای پیاده برویم تا برسیم به ابتدای خودمان

    و تو خیره شوی به چشم های من و از خیسی شان حرفی بگویی .

    آی !... عشق را با شاهد چکار؟...ونگوک! زبانت را نگه دار و چشمانت را ببند .

    شاهد شب های بی عشقی.

    نمی خواهم با آمدنت هشیاریم را زیر بار منت تابلویت از دست بدهم ...



   - بیا حرفی بزنیم تازه .خواسته هایمان را از لابلای توقعات پیش پا افتاده و خاک گرفته بیرون

    بکشیم .عریان شویم از آنچه نیستیم و میخواهیم که باشیم .

    بیا دیروز های سیاه را ببخشیم به خاکستری امروز تا سفیدی فردا را عاشقانه به چنگ آوریم.

 

   + زهرا موسایی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 0:0  توسط زهرا موسايي