با گذر از مرز آفتاب
خیالات کورم را با سر به زمین
می خورم
سنگ نا بالغ زیر پا
شکست پیشانی شکسته را هلهله می کشد
تیر می کشد فکر پرنده شدن
دیوار ترک خورده را
گرگ های حادثه
آوارگی مشترک میان دو زمان را
همواره زوزه می کشند
و ذایقه ی خوش باورم
طعم گس آزادی را
در هزم تلخ یک مردار از یاد می برد