می خواهم از همین جایی که ایستاده ام تا ته این تابلوی نقاشی که هر روز زل می زند
مشاجره های روزانه مان را بدوم .
که هی نگویی از نابرابری عشق و من هی با دندانم زبانم را به دندان نگیرم .
لحظه هایمان دارد وسط اصوات هر روزه غرق می شوند .
بیا حاشا و اما واگر را بکشیم به میخ همین تابلوی هیز رو ی دیوار .
و از سمت و سوی همین جا تا اول روزگار عشقمان پای پیاده برویم تا برسیم به ابتدای خودمان
و تو خیره شوی به چشم های من و از خیسی شان حرفی بگویی .
آی !... عشق را با شاهد چکار؟...ونگوک! زبانت را نگه دار و چشمانت را ببند .
شاهد شب های بی عشقی.
نمی خواهم با آمدنت هشیاریم را زیر بار منت تابلویت از دست بدهم ...
- بیا حرفی بزنیم تازه .خواسته هایمان را از لابلای توقعات پیش پا افتاده و خاک گرفته بیرون
بکشیم .عریان شویم از آنچه نیستیم و میخواهیم که باشیم .
بیا دیروز های سیاه را ببخشیم به خاکستری امروز تا سفیدی فردا را عاشقانه به چنگ آوریم.
+ زهرا موسایی
