تقدیمی ناچیز به دوست خوب و ارزشمندم آقای ایران نژاد
صاف به چشمان تو آيينه مي شوم
شايد زمان از كنار ما سايه اش را تيری خلاص كند
سالها از پي هم مي آيند و بي رحم از اينهمه چروك ناغافل
تيك تاك هيچ ساعتي بند نمي شود
پاهاي تو از زخم آنهمه زيگزاگ تسلسل از سرخي خورشيد گذشتند
ومن از بلندي پوك ساقه هاي تا سقف ني حاشيه ساختم
اينجا هوا سرد است و شعله ي اين آتش دارد از سرما مي لرزد
و زمين از بهار بي باران اينسال خشكش زده است
باور كن ديگر اينجا را مثل هيج كجاي ديگر به بهانه ي ماندنم از قافله عقب نمي مانم
اما اين قافله انگار خودش از عقب مي راند
من كه نمي دانم از پنهان كدام دست بر قضا به اينسوتر آشكار شده ام
كوچه ها دهان باز مي كنند از كلمات زنان شلخته اي
كه بوي هرزه گي مي دهند
و صداي پير کلاغان آسمان كوچه را هر روز دور می زند
مثل هميشه باز ميان ساختمان اين كلمات چيزي گم كرده ام
اما قول ميدهم مثل تمام خطوط دستانم براي تو آشكار شوم
