آغاز درون به سفر نرسيده
تلنگري به تخت سرم فرياد شياطين بيداد مي كند
حاشيه ي سبز دامنه هاي دور اين اقليم سردرگم
طنين درد آواز را حنجره ي هر كوه مرثيه مي خواند
آئين هاي مادرم در گور هر پاره خاكي به انفصال و تجزيه رسيده اند
چه فرقي مي كند آويخته ي آخرين شاخه ي كدام شجره محكوم به افتادني
قدمي دست نيافتن به مقصد حيات
معناي هزار روياي پشت سر را به بختك كشانده است
انگار همه زائيده ي مادري ناخوش
باورمان بند بند ناف اجدادمان گره مي زند
دیگر حتي از هرزه بارانهاي گاه و بيگاه طوفان خيز هم خواب اين كشت كهنه بيدار
نمي شود
شايد اسرافيل به كيف دميدن صورش بد هنگام سور مي دهد
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 0:0  توسط زهرا موسايي
