در را ببند ! گردن تا دار آسمان بالا می کشم
وقتی قرار باشد لک لک ها ریزش کنند، چه فرقی می کند بالا یا پایین ؟
خوراک کوچ این ماهی را ، مرداب ها پر از مرغ ماهی گیر است
شکارچی حوصله اش بیراه می زند
در را ببند ! هنوز در نقطه ی آخر رویایت صاف ایستاده ام ،نمی بینی ؟ بالا را فراموش کن
چرا خراش بال پروانه باورت نمی کند ؟
این از حرف های نشنیده ات ... با کدام زمان قرارداد بسته ای مگر ؟
که داغ دست هایمان پشت در اتاق در بست یادمان می رود
از فاصله ی همین خط تا جایی که ایستاده ای کیلومتر شمارم صفر می کشد
پرده بکش تا آفتاب این حوالی ! دیوارت دارد در تب می سوزد
از جای پنجه ام خراش تنت عرق می ریزد
تا کجا نفس می کشی ؟ کمی پایین تر سفر کنیم
این همه دل دل شدن یعنی می خواهی فالت را این فنجان سرو کند . . . تصمیمت را بگیر
فکر می کنی تا چند خیال دیگر زندگی را باور کرده ایم که هستیم ؟
ساعت از هر عقربه که بگوید در من شوق آمدن است
آبی که از این سر در می رود میل برگشتنش نیست
...............................................................................................................
با تشکر فراوان از سرکار خانم باران سپید که در ویرایش این شعر بسیار به من کمک کردند .
+ زهرا موسایی
