در را ببند ! گردن تا دار آسمان بالا می کشم
وقتی قرار باشد لک لک ها ریزش کنند، چه فرقی می کند بالا یا پایین ؟
خوراک کوچ این ماهی را ، مرداب ها پر از مرغ ماهی گیر است
شکارچی حوصله اش بیراه می زند
در را ببند ! هنوز در نقطه ی آخر رویایت صاف ایستاده ام ،نمی بینی ؟ بالا را فراموش کن
چرا خراش بال پروانه باورت نمی کند ؟
این از حرف های نشنیده ات ... با کدام زمان قرارداد بسته ای مگر ؟
که داغ دست هایمان پشت در اتاق در بست یادمان می رود
از فاصله ی همین خط تا جایی که ایستاده ای کیلومتر شمارم صفر می کشد
پرده بکش تا آفتاب این حوالی ! دیوارت دارد در تب می سوزد
از جای پنجه ام خراش تنت عرق می ریزد
تا کجا نفس می کشی ؟
این همه دل دل شدن یعنی می خواهی فالت را این فنجان سرو کند . . . تصمیمت را بگیر
فکر می کنی تا چند خیال دیگر زندگی را باور کرده ایم که هستیم ؟
ساعت از هر عقربه که بگوید در من شوق آمدن است
آبی که از این سر در می رود میل برگشتنش نیست
...............................................................................................................
با تشکر فراوان از سرکار خانم باران سپید که در ویرایش این شعر بسیار به من کمک کردند .
می بافم /گره می زنم کلافی که در هم تنیده ذهنم
سر می رود سرم از غزل های حافظ به شاعرانی
که هی می لولند به هم سنگ ابابیل نشانه می روند
آگاهی ام کجا هدایت شود با شاعری گردن به گردن نشوم
کجای شعر عریانی کلمه را بگردم تا خسته ی واژ گان بی سر و ته به هنّ و هنّ نیفتم
مادر بزرگ سال های مانده تا مرگش با یک کلاف نخ همسر شد
آنقدر بافت و شکافت که پدر بزرگ از دستش کلافه شد
و پیش از سکته ی بزرگ رشته اش رشته گشت و پاره شد !
می بافم . . . می بافم . . .
جسارتم لابلای موهای خاکستری موش خانگی بیرون بزند
نوشتم فرسایش تجربه ی کلافی سردر گم است
می نویسم
می نویسم زاده شوم
می نویسم شاعر شوم
می نویسم
و تو خیره شوی به چشم های من و از خیسی شان حرفی بگویی .
- آی !... عشق را با شاهد چکار؟...ونگوک! زبانت را نگه دار و چشمانت را ببند .
شاهد شب های بی عشقی.
نمی خواهم با آمدنت هشیاریم را زیر بار منت تابلویت از دست بدهم ...
- بیا حرفی بزنیم تازه .خواسته هایمان را از لابلای توقعات پیش پا افتاده و خاک گرفته بیرون
بکشیم .عریان شویم از آنچه نیستیم و میخواهیم که باشیم .
بیا دیروز های سیاه را ببخشیم به خاکستری امروز تا سفیدی فردا را عاشقانه به چنگ آوریم.
میان گندم زارهای آب و ریشه
کسی هست که هجده سالگیش را
در پشت پرده های حجره ی پدر از دست داده است
و نمی داند این بار
روح سرگردانش اسیر کدام وعده ی مجهول شیطانی گشته
که طعم مبهم گندم این طور حوایش را هوایی می کند
یک بار شیطان را در همین حوالی دیده بود
گل کرده بر پهنه ی هر جایی خدا
خواب جوانی می دید و هذیان خدایی می گفت
می روم در عافیت یک خواب دم صبح که قلم مرا برده است
غلت می زنم
ابر می شوم
نمی بارم
.
.
.
تکه تکه هایم را باد می برد
تا آب شوم
و
روان گردم
به سوی گندم زار سرنوشت
با گذر از مرز آفتاب
خیالات کورم را با سر به زمین
می خورم
سنگ نا بالغ زیر پا
شکست پیشانی شکسته را هلهله می کشد
تیر می کشد فکر پرنده شدن
دیوار ترک خورده را
گرگ های حادثه
آوارگی مشترک میان دو زمان را
همواره زوزه می کشند
و ذایقه ی خوش باورم
طعم گس آزادی را
در هزم تلخ یک مردار از یاد می برد
تو را زبان بسته فریاد می کشم
در امتداد شوقی که از آواز بی صدایم بر خا سته
دن
دان
می
فشا
رم
: مرا بشنو
که از بیخ گلو
هجاهای ناهنجارم
صدا ی مهربانت را به لکنت آواز داده است
بیا که بالهای کهنه ی پدر بزرگ
سهم ابدی شوق پرواز تو بوده است
میان خروارها الفبای کهنه که بوی استخوانهای پوسیده ی لای خاک میدهند
گم شده ام
درهیاهوی قلم های سیاه نتراشیده ی روی میز
پاک کنهای جویده شده ی شیطنت های کودکیم
بی حوصله گیهای ورم کرده و عذاب آور روزهای
یخ کرده ی جمعه
خستگی خیس انگشت های سرد و عرق کرده ام.
همیشه وا ژه های معنا از میان حفره های چرخ گوشت مغزم عبور کرده اند
-پیش از آنکه به حضور کامل خود رسیده باشند-
و من همواره توهم کلمات پاره پاره ام را در یاسی نامعلوم گم کرده ام .
با اینهمه ، واژه های زخمی و دست و پاشکسته ی من
هنوز از چسب زخم و عصا بیزارند .
نمی دانم وقتی رفتی چرا هیچکس حتی پدر حتی مادرچرایی رفتنت را به خاطر نیاوردند. من اما میدانستم و بسیار گریستم. رهایی تو رهایی از جهنمی بود که سالها با خیالی خوش خانه اش می خواندیم.
و تو در طلوع یک صبح سرد زمستان تنها چمدانت رابرداشتی و با کوله باری از پریشانحالی دل به دریا سپردی و رفتی.
دریا ... یادت هست ؟ فرارهای کودکانه ، بازیهای کنار ساحل گرم
بندر، دختر عموها، پسرعموها، لباسهای خیس، کفشهای گلی، آمدنهای دزدکانه، سیلی های آبدار مادر و در آخر خنده های ریز و مهربان پدر.
و خدا فردایی دیگر به ما می بخشید .
نمیدانم سیزده سال غربتت راچگونه گذراندی که غریبی صدایت فرسودگی روحت را رسوا می کند. نمی دانم بار سیزده سال نفرت را چگونه بر دوش کشیدی که بی هیچ سخن ناگفته اینچنین بغضت را با عقده های خالی نشده ی دلت فرو می خوری.
دیشب با همان بغض همیشه ، حال پدررا پرسیدی ،حال مادر را.
پدر پیر است و بیماراما همچنان مهربان است وبیدار . مادر خوبست .
اما درک مهربانیش بسیار دشوار .
من اما این روزها تنها به کاغذ و قلم و یک دنیای مجازی دل خوش کرده ام. کی به تابلوی عبور ممنوع می رسم خدا میداند .
کاغذهای سفید حریف حرفهای دل نیستند .
دلتنگ مشو، درخانه چیزی برای دلتنگی نیست. قلمها شکسته، باورها فرسوده، دلها مرده. فقط خدا هست و مقدار ناچیزی امید.
به خانه بر نگرد.
خانه این روزها زندانی بیش نیست .اندیشه های حقیقی مرده اند .
در عوض باورهای دروغین بر تخت خود سخت چسبیده اند .
خواهرم، مهربانم، اندیشه های بزرگ دلهای بزرگ میطلبند.
داستان دستان پنهانی که تحفه ها می آورد
برای زنان و کودکان دردمند کوچه های هزار ساله ی خاکی
داستان اشکهای سوزانی
که آب چاه دو هزار ساله را سرشارمی ساخت
بی گمان
من از هزار توی قصه ی هزار و یک شب نمی آیم
تا از شاه و پری بگویم
ناگفته ها ی بسیار
-همچنان همیشه-
بر دلم سنگینند
که اگر توان باز کردن زنجیر اسارت قلمم را از سر انگشتم می داشتم
پس از نوشیدن تمام شراب های کهنه ی دنیا
دردهایم را آنقدر فریاد می کشیدم
که دیگر
پیرمرد نابینای ژولیده ای که آوازش رابه صدای دو سکه می فروخت
ویا
دخترکی که عروسک بی مویش راسخت در بغل چسبانده بود
وبا کاسه ی نیمه شکسته اش انتظار ترحم مرا می کشید
هرگز بهانه های کوچک گریستنم نبودند.
نفسهای بیمارگونه ی باد
روی شیار پنجره های شیشه شکسته
ردی از خاک به جا خواهد گذاشت
خاک به جا مانده ی باد را
جوهر قلم سرانگشتانم خواهم کرد
و
به یادگار خواهم گذاشت
بوی خاک سرانگشتم
با بوی دوستت دارمی که به یاد تونوشته ام را
به دست بی سوی باد خواهم سپرد
رایحه ی شاید که صبح فردا
نسیمی که به سوی تو می وزد
یادگاریم را به دستت بسپارد.