پس از رنجی که بر پیکرت به خواب رفته بود
جان کندنت آرام ، نفست به آخر نکشیده
نقش همین خواب دیدم
دخترانت پیاده پای گورستان اعراب
به خاری در چشم خوار قبیله ات نکرده اند
دو فرسخ آنسوتر شرم بیابانی از خار
همین که دیده ام
رویاهایم از بعد دیگری در چشم تو روان راه رفته اند
...
حالا دستم بر خالی بستر بیمارت
یکسال ندیدنت چنان کش می آورد
که بی هیچ خاطره ای از روز آخرت
من مانده ام
با ته مانده ی بغضی
که از گوشه ی چشمم بر مزارت چکه می کند
