حیف حیف حیف
از این جماعت شگفت
آرزوها پایمال اندک زعامتی سخیف
دل ها آماج مشتی سرب سوخته
چشم ها برآمده از تعجبی شگرف
گلوله هایی خوش نشسته بر تن هر مرگ
بغض ها آواره در گلو
زبان باز کرده بر گرزی که بر تن زخمه می کشد
خون ها ریخته در جامی سر کشیده به کامی تلخ شیرین
پای هر شناسنامه مهر مرگ می خورد اینجا
خواب ها آشفته به طرحی و تعبیر چیز دیگریست
گردونه می چرخد می چرخد می چرخد
و مردی به اعلام نامش هی می گوید و می بافد
وتو باور نمی کنی و هیچکس باور نمی کند
یک روز و فقط یک روز سرش آویزان به کلافی بر دار همین دار
زنی مانده با بغضی خفته در گلویی پاره پاره
چشمش از آسمان خون می چکد
بر مردیکه ذره ذره شیشه ی عمرش پر می شود
هم
به تلنگری می شکند
جادوگر پیر خاکسترش خواب می آید
به کابوسی تلخ شیرین